خرید بک لینک
پارسال این موقع با تمام وجودم منتظر این برگشتن آخر بودم. میخواستم برگردم و دیگر پشت سرم را نگاه نکنم. میخواستم برگردم و با خودم میگفتم قحطی و خشکسالی و جنگ هم نمیتواند جلودارم باشد. به آدمهای اینجا که نگاه میکردم احساس میکردم آدم آهنی اند. فکر میکردم دوستداشتنشان مسخره و اشتباه است. فکر میکردم با تمام وجود از ریشههایم جدایم و به زور حرف مردم زندهام. که نگویند طاقت نیاورد یا نتوانست و بلد نبود جای دیگر ماندن را.حالا اما انگار اندازه درخت زیتون این حیاط اینجا بودهام و زندگی کردهام. انگار مثل این درخت انجیر بلدم پربار باشم و میوه بدهم. انگار میتوانم مثل این بوته رز، زیبا باشم و پر گل. انگار مال اینجایم، انگار این آسمان من است و انگار اینجا خاک من است. انگار تمام کس و کارم اینجا بودهاند و توی همین حیاط دفن شدهاند. عجیب است که دوستداشتن کسی بتواند انقدر آدمی را بند زمین کند، آنقدر ریشههایش را تو خاک قوی کند، آنقدر اسیرش کند که حتی وطن را از یادش ببرد.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

شبها یاد خودم میافتم. یاد کارهای نکرده و آرزوهای تلنبار شده. یاد خطهای ننوشته، کارهای تیک نخورده، ورزش نکرده و هزار چیز کوچک و بزرگ دیگر که بهذهنم در لحظه هجوم میآورند و شرمگینم میکنند بابت اینهمه بیمایگی و نااستواری. خسته میشوم از اینکه حتی در ترسیم یک سال آینده خود نامطمئنم. نمیتوانم انتخاب کنم رشتهٔ کدام کلاف را بگیرم که بعد پشیمان نشوم. با اینحال لابهلای این احساسهای ناکافیبودن، پرم از خیالپردازی برای فردا.شبها همه چیز دوستداشتنی و شدنی است و فردایش روز موعود. اما میدانم فردا که بیاید چیزی نیست جز احساس نادرستبودن برای شروعکردن. هرقدر شبها شیرین است، روزها مثل زهر تلخ است، آنقدر که ایمان دارم زمانی که اجلم برسد، توی روز از دنیا سیرترم و راحتتر جان میدهم، اما شبها سراسر احساس زندگی و شوق و تمنا برای ادامهدادنم.برای همین اینجا اکثرا حاصل سرزندگی شبهاست تا دلمردگی روزها.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

گفت: «ازت ناامید شدم» و من آنقدر نمیفهمیدم چه میگوید که به صورتش لبخند زدم و به او حق دادم. یک جوری که انگار انصاف حرف او بوده و تمام. با اینحال وقتی این حرف را میزد انگار دست کرد توی تنم و قلبم را از جا کند، بعد با ولع بلعید و قورت داد و برای همیشه خالی خالیم کرد. هزار بار این جمله را با خودم تکرار کردهام. از غمباریش کم نمیشود که نمیشود. هربار که یادم میآید این جمله را گفته، انگار دوباره کسی دست میکند توی تنم و قلبم را درمیآورد و برای همیشه خالیم میکند. انقدر پر و خالی شدم از فکر این جمله، که حرفهای دیگرش یادم نمیآید. گفت ناامید شده و من مثل احمقها لبخند زدم که بگویم خودم را نباختم اما حرفش رفت نشست جای دیگر حرفهایی که روزی حسابی بیچارهام کردند. رفت کنار « نگو مدرسه قبلی، بگو هتل قبلی» خانم عطااللهی، رفت کنار « باز این اومد» نیلوفر مرزبان، رفت کنار « به درد نمیخوره» جاویدی، رفت کنار «خیره انشاالله» فلانی و نشست پیش کولهباری از تشرها و نقدهایی که همینجوری یک گوشهٔ ذهنم نشسته اند تا تازهواردی از راه برسد و دوباره توی خودم مچالهام کنند. مدام ردیف توسریها و نقصوشرمها را کاملتر میشود و از من چیزی نمیماند جز آدمی که در هر کاری یک جوری لنگید و نتوانست.پ.ن: خودم هم دوست ندارم اینجا تبدیل شود به گله و گلهگزاری اما چه چاره که هر بار واقعا بغض و دردم یادم میآید گوشهای دارم برای نوشتن و خالیشدن.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 21:45

صفحه بندی